خرید بک لینک

دستام رو به دستگیره سرد درب ورودی نزدیک می کنم...

برف های روی پالتوی بلندم رو کنار می زنم و با پا دری کف کفش هایم را تمیز می کنم..

با بی تفاوتی تمام در را باز میکنم، آخه با خودم قرار گذاشتم دیگه بهش فکر نکنم..

رفته و رفتنش مثل آب ریخته شده است که بر گشتی ندارد..

در رو باز کر دم..

سردی دستگره در دستم رو سردت تر از قبل کرد

از سردی دستم داشت به دستگیره در می چسبید..

هااااااااا هاااااااااااا کنان سعی کردم تا قدری گرمشان کنم..

نگاهی به داخل خانه ای انداختم که از دستانم سرد تر بود و هااااااا هااااااا هااااااا کردن هزاران نفر هم تأثیری در گرم کردنش نداشت.

مثل همیشه سرم را پایین انداختم و بعد از در آوردن کفش به سمت کلید های چراغ های راه رو و پذیرایی رفتم و طبق معمول یکی دو تا رو روشن کردم و بدون هیچ وقفه ای به سمت آسپزخونه رفتم و روشن کردن قهوه ساز اولین کاری بود که انجام دادم..

شروع کردم با خودم زمزمه کردن موزیک همیشگی.. لااااااییییی ، لالالااااییییی ، لالالایی لالالایی لالالایی......

آروم و آروم به سمت اتاق خواب می رفتم تا لباس راحتی بپوشم و مثل همیشه روی کاناپه دراز بکشم و رمانم رو بخونم..

ولی انگار یه چیزی منو به سمت خودش بر گردوند..

احساس کردم کسی روی کاناپه نشسته..

دقیقا همون جایی که من دراز می کشیدم

با همان بی تفاوتی می خواستم به پشت سرم نیم نگاهی کنم که به خودم گفتم : " خوب کی با تو کار داره ..."

ادامه دادم تا به راه رویی رسیدم که منتهی می شد به اتاق ها

پله ها را یکی یکی، با همون حالتی که سرم پایین بود، رد می کردم..

به در اتاق رسیدم

در رو باز کردم

وارد اتاق شدم

در کمد لباس ها رو باز کردم

لباس ها رو عوض کردم

بلافاصه به سمت آشپز خونه رفتم تا قهوه رو بریزم و روی کاناپه به رمان خوندن مشغول بشم..

در راه رو یا دم اومد که امشب شب یلدا هم هست..

داشتم بیشتر در تنهایی ام فرو می رفتم ..

ترسیدم..

فقط تونستم فریاد بزنم..

وای دارم چی می بینم..

چمشانی رو دارم در مقابلم می بینم که چشمانم را فدای دیدنش کرده ام..

سریع دست و پای خودم را جم کردم تا به سمتش بروم و در آغوشش بکشم..

دوید....

ولی

به جز یه زخم شیشه چیز دیگه ای برام نداشت

نبود..

همش خیال بود..

دستم هم به گلدون روی میز خورد و شکست و دستم رو برید..

در عین ناباوری شروع به گریه کردم کردم و خودمو جمع کردم و به سمت آشپز خونه رفتم قهوه ساز رو خاموش کردم ..

با آستین لباسم اشک هام رو کنار زدم

با دستمالی که از توی کابینت بر داشتم روی زخم رو بشتم و با همون چشمای خیس روی کاناپه دراز کشیدم و خوابم برد ...

هنوز به ساعت نکشیده بود که احساس کردم کسی داره منو تکون می ده و صدام می زنه..

چشمانم رو باز کردم در حالی که هیچ دردی رو احساس نمی کردم..

دیدم عشقم بالای سرم ایستاده ..

بعد نگاه به گلدون که شکسته بود کردم ..

نه خبری از زخم بود نه از گلدون شکسته ..

بعد خیال کردم که دارم خواب می بینم

چند سیلی به خودم زدم..

دیدم که نه واقعا بیدارم

این در حالی بود که عشقم داشت به من می گفت: " چیه ؟ چی شده؟

بعد سریع در آغوشش گرفتم..

این جا بود که فهمیدم همه اومن چیزایی که داشتم می دیدم توی خواب بوده ...

پایان

برچسب: نویسنده: یوسف نصیری تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 2:36

صفحه بندی