دوست داشتن ها
-
تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 6:54
به نام خداچند وقتی هست که دارم درباره این فکر میکنم که دوست داشتن های ما چرا زود گذر هست..چرا یه سری دوست داشتنامون هست که پایدار نیست و مهمون چند صباحی بیشتر نمی شن.خیلی بهش فکر کردم تا به این نتیجه
خط آخر
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
به نام خدای تنها دستام رو به صفحه کلیبرد نزدیک کردم به پاهاشون افتادم تا چند خطی برا تو بنویسند.. همه شرایط رو براش هماهنگ کردم. تا بهونه ای نداشته باشه.. همون موزیک همیشگی، یه لیوان قهوه، کنار شومی
برگرد
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
به نام او باز هم قدم زدن زیر نم بارون و دست در دست خودم قدم ها را با قدم های خودم بر میدارم و دیگه حتی سایه ام پایم نمانده دستی که در دست تو بوده و با حرارت دستان تو گرم می شده الان باید با حرارت سر
خواب
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
دستام رو به دستگیره سرد درب ورودی نزدیک می کنم... برف های روی پالتوی بلندم رو کنار می زنم و با پا دری کف کفش هایم را تمیز می کنم.. با بی تفاوتی تمام در را باز میکنم، آخه با خودم قرار گذاشتم دیگه ب
#زندگی_سلام
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
روز ها از پس هم می گذرند و من تنها تر از قبل می شوم.. بار ها این را گفتم که شاید اطراف آدم شلوغ باشه ولی گاهی تنهای بودن یک نفر می شوی.. اما این بار با دفعات قبل تفاوتی داره که دیگه حتی همون شلوغی
خسته
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
دیگر واژه هایم در هجر تو به تنگ آمده انددستانم توان نوشتن توزبانم نای سرودن توقدم هایم کشش آمدن به سوی تو را ندارندفقط گوشه ای نشسته ام و به غم هجران تو افسوس می خورم... ای کاش بودی تا از این تنهایی برونم بیاوری..
چشم
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
چشم هایم را باز می کنمحواسم به سمت و سویت پرت می شوداما نمی دانم چرا از بین این همه زیبایی که در تو جایگیر شده اند چشمانت خودشان را بیشتر نشان می دهند..
شرح حال
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
شب و روز ها رو پشت سر می گذاشتم. زندگی کردم خلاصه شده بود در یک جمله: "کجایی که بدون تو هیچ ام." تمام وقت دنبال اون کسی بودم که هیچ شناختی از اون نداشتم. فقط می دونستم که خیلی دوستش دارم و هون چیز
مامان خداحافظ
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
بسم ربّ الزهراء سلام الله علیها فضای خونه از سکوت لبریز شده بود. هیچ چیز نمی تونستم سکوت رو بشکنه بجز صدای حِق حقِ گریه های داداش حسنم..نمی دونستم چی شده...مامان یه گوشه خواب بود..داداش حسن، گوشه حی
حکایت رفاقت
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
به نام خدای احدحکایت رفاقت های ما، مانند حکایت زنگ تفریح شده..!!!دوستانی عزیزی اطراف ما رو پر کرده اند که فقط زمانی که زمین می خوریم بیان و بگن:" دیدی زمین خوردی.." دریغ از این که کسی باشد تا برای خود